تبلیغات اینترنتیclose
پدر

 پسر، گرسنه اش مي شود ؛ شتابان به طرف يخچال مي رود ،

در يخچال را باز مي كند ،

عرق شرم ... بر پيشاني پدر مي نشيند ،

پسرك اين را مي داند ،

دست مي برد بطري آب را برمي دارد ،

... كمي آب در ليوان مي ريزد ،

صدايش را بلند مي كند : « چقدر تشنه  بودم » !

... و پدر اين را مي داند پسر كوچولويش چقدر بزرگ شده است ...  !!!!!  »

صفحه قبل صفحه بعد
نظر شما
نام : *
پست الکترونیک :
وب سایت/بلاگ :
*
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O @};-
:B /:) =D> :S
کد امنیتی : *


برچسب ها: پدر,
موضوع : خواندني و عبرت آموز, | لينك ثابت
نوشته شده در تاريخ شنبه 1 تير 1392 توسط حميد تلك آبادي