تبلیغات اینترنتیclose
پدربزرگ

پدربزرگ خیلی پیر شده بود . پاهایش دیگر قدرت راه رفتن نداشت ؛ چشمهایش دیگر جایی را نمی دید ، گوشهایش نمی شنید ، حتی دندانی هم برای غذا خوردن نداشت . پسر و عروسش تصمیم گرفتند دیگر او را سر میز ننشانند ، بلكه كنار بخاری به او غذا بدهند .

روزی آنها غذای پیرمرد را در بشقابي ریختند و برایش بردند . پیرمرد بشقاب را به طرف خودش كشید . اما از دستش افتاد و شكست . عروسش عصبانی شد و گفت از این به بعد غذای او را در تشت می ریزد و به او می دهد . پیرمرد آهی كشید اما چیزی نگفت .

یك روز پدر و مادر در خانه نشسته بودند كه دیدند پسرشان روی زمین نشسته و كاری انجام می دهد . پدر پرسید :« (میشا) تو داری چیكار می كنی ؟ »

(میشا) گفت : « دارم تمرین می كنم می خواهم وقتی شماها پیر شدید توي این تشت بهتون غذا بدم » .... !!!!!

صفحه قبل صفحه بعد
نظر شما
نام : *
پست الکترونیک :
وب سایت/بلاگ :
*
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O @};-
:B /:) =D> :S
کد امنیتی : *


برچسب ها: ,
موضوع : | لينك ثابت
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 1 بهمن 1391 توسط حميد تلك آبادي