تبلیغات اینترنتیclose
مهرو محبت مرد

زن و دختر جوانی پیرمردی خسته و افسرده را كشان كشان نزد استاد بزرگ آوردند و در حالی كه با نفرت به پیرمرد خیره شده بودند از استاد خواستند تا سوالی را از جانب آن ها از پیرمرد بپرسد !

استاد در حالی كه سعی می كرد خشم و ناراحتی خود را از رفتار زشت دختر و زن با پیرمرد پنهان كند ، از زن قضیه را پرسید . زن گفت : این مرد همسر من و پدر این دختر است . او بسیار زحمت كش است و برای تامین معاش ما به هر كاری دست می زند . از بس شب و روز كار می كند دستانی پینه بسته و سر و صورتی زخمی و پشتی خمیده و قیافه ای نه چندان دلپسند پیدا كرده است . وقتی در بازار همراه ما راه می رود ما در هیكل و هیبت او هیچ چیزی برای افتخار كردن پیدا نمی كنیم و سعی می كنیم با فاصله از او حركت كنیم . ای استاد بزرگ از طرف ما از این پیرمرد بپرسید ما به چه چیز او به عنوان پدر و همسر افتخار كنیم و چرا باید او را تحمل كنیم !؟

استاد نفسی عمیق كشید و دوباره از زن و دختر پرسید : این مرد اگر شكل و شمایلش چگونه بود شما به او افتخار می كردید !؟

دخترك با خنده گفت : من دوست دارم پدرم قوی هیكل و خوش تیپ و خوش لباس باشد و سر و صورتی تمیز و جذاب داشته باشد و با بهترین لباس و زیباترین اسب و درشكه مرا در بازار همراهی كند .

زن نیز گفت : من هم دوست داشتم همسرم جوان و سالم و تندرست و ثروتمند و با نفوذ باشد و هر چه از اموال دنیا بخواهم را در اختیار من قرار دهد . نه مثل این پیرمرد فرتوت و از كار افتاده فقط به اندازه بخور و نمیر برای ما درآمد بیاورد !؟ به راستی این مرد كدام از این شرایط را دارد تا مایه افتخار ما شود ؟ ای استاد از او بپرسید ما به چه چیز او افتخار كنیم !؟

استاد آهی كشید و به سوی پیرمرد رفت و دستی به شانه اش زد و به او گفت : ای پیرمرد خسته و افسرده ! اگر من جای تو بودم به این دختر بی ادب و مادر گستاخش می گفتم كه اگر مردی جوان و قوی هیكل و خوش هیبت و توانگر بودم ، دیگر سراغ شما آدم های بی ادب و زشت طینت نمی آمدم و همنشین اشخاصی می شدم كه در شان و مرتبه آن موقعیت من بودند !

پیرمرد تگاه سنگینش را از روی زمین بلند كرد و در چشمان شفاف استاد خیره شد و با صدایی آكنده از بغض گفت : اگر این حرف را بزنم دلشان می شكند و ناراحت می شوند ! مرا از گفتن این جواب معاف دار و بگذار با سكوت خودم زخم زبان ها را به جان بخرم و شاهد ناراحتی آنها نباشم !

پیرمرد این را گفت و از استاد بزرگ و زن و دخترش جدا شد و به سمت منزل حركت كرد .

استاد آهی كشید و رو به زن و دختر كرد و گفت : آنچه باید به آن افتخار كنید همین مهر و محبت این مرد است كه با وجود همه زخم زبان ها و دشنام ها لب به سكوت بسته تا مبادا غبار غم و اندوه بر چهره شما بنشیند !!

صفحه قبل صفحه بعد
نظر شما
نام : *
پست الکترونیک :
وب سایت/بلاگ :
*
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O @};-
:B /:) =D> :S
کد امنیتی : *


برچسب ها: ,
موضوع : | لينك ثابت
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 27 دی 1391 توسط حميد تلك آبادي