تبلیغات اینترنتیclose
عصبانيت ؛ راهي كه به بهشت نمي رود

با تعجب نگاهی به او كردم ، با آن سن و سال و جثه ، چنین قدرتی عجیب بود . انگار دستش مثل دستی سنگی بود كه خلاصی از آن ممكن نبود .

گفت یك سوال : گفتم چی ؟ گفت تو به باغ وحش یا سیرك رفتی ؟ گفتم به باغ وحش نه ، ولی یك بار وقتی خیلی كوچك بودم به یك سیرك رفتم ولی از تلویزیون خیلی سیرك تماشا كردم . گفت : چه چیز بیشتر باعث معروفیت یك سیرك میشه ؟ گفتم مطمئن نیستم ولی شاید آن قسمتی كه رام كننده شیرها با شیرهاش وارد میشه ، از همه هیجان انگیز تر باشه . خصوصاً وقتی بفهمی دندونهای شیر واقعیه . با لبخندی گفت : آفرین . ولی اگر رام كننده نتواند شیرها را رام و مطیع خودش كند آنوقت چی میشود ؟

با بی حوصلگی گفتم : نمیدانم ، لابد شیرها میخوردنش دیگر. حالا اینها چه ربطی به من دارد ؟ دوستم گفت : خوب ارتباطش این است كه الان شیر این رام كننده را خورده است ! و به من اشاره كرد و ادامه داد كه عصبانیت تو در نقش همان شیری هست كه نمیتوانی كنترلش كنی و همین موضوع میتواند بدترین آسیب را اول از همه به خودت بزند . مراقب باش تو را نخورد .

به فكر فرو رفتم و بعد از ثانیه ای گفتم : قبول دارم كه عصبانیتم یا بقول تو آقا شیره از كنترلم خارج شده ولی الان حالم بهتره و آرام شدم . ولی حالا كه عصبانی نیستم ممكنه دستم را ول كنی ، باور كن مچ دستم خورد شد . دوستم كه یادش رفته بود هنوز دستم را محكم گرفتهاز خجالت قرمز شد و دستم را آزاد كرد . با هم به راه افتادیم ....

صفحه قبل صفحه بعد
نظر شما
نام : *
پست الکترونیک :
وب سایت/بلاگ :
*
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O @};-
:B /:) =D> :S
کد امنیتی : *


برچسب ها: ,
موضوع : | لينك ثابت
نوشته شده در تاريخ شنبه 18 آذر 1391 توسط حميد تلك آبادي