تبلیغات اینترنتیclose
قرار نبوده

هر چه فكر می‌كنم می‌بینم قرار نبوده ما این‌چنین با بغل دستی‌های‌مان در رقابت‌های تنگانگ باشیم تا اثبات كنیم جانور بهتری هستیم ، این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست ؟

قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم ، از دم دكترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم ، بعید بدانم راه تعالی بشری از دانشگاه‌ها و مدرك‌های ما رد بشود . بایدكسی هم باشد كه گوسفندها را هی كند ، دراز بكشد نی لبك بزند با سوز هم بزند و عاقبت هم یك روز در همان هیات چوپانی به پیامبری مبعوث شود . یك كاوه لازم است كه آهنگری كند كه درفش داشته باشد كه به حرمت عدل از جا برخیزد و حركت كند .

قرار نبوده این ‌همه در محاصره‌ی سیمان و آهن ، طبقه روی طبقه برویم بالا !

قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ كارمندی روی زمین وجود داشته باشد ، بی‌شك این همه كامپیوتر و پشت‌های غوزكرده‌‌ی آدمهای ماسیده در هیچ كجای خلقت لحاظ نشده بود !

تا به حال یك روز كامل بیل زده‌اید ؟ باغچه هرس كرده‌اید ؟ یا 100 جعبه آلبالو و انار چیده‌اید... . كلاً خسته از یك روز كار یَدی به رختخواب رفته‌اید ؟ آخ كه با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست .

این چشم‌ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان كویر ،‌ برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان ، برای خیره شدن به جاریِ آب شاید ؛ اما برای ساعت پشت ساعت ، روز پشت روز ، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده‌اند .

قرار نبوده خروسها دیگر به هیچ‌كار نیایند و ساعت‌های دیجیتال به‌جایشان صبح‌خوانی كنند . آواز جیرجیرك‌های شب‌نشین حكمتی داشته حتماً ؛ كه شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما تا قرص خواب‌ لازم نشویم ! و اینطور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود .

فكر می‌كنم قرار نبوده كار كردن ، جز بر طرف كردن غم نان بشود و همه‌‌ی دار و ندار زندگی‌مان ، همه‌ی دغدغه‌ی زنده بودن‌مان .

قرار نبوده كنار هم بودن و زاد و ولد كردن ، این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گروكشی و ضعف اعصاب داشته باشد .

قرار نبوده اینطور از آسمان دور باشیم و سی‌ سال بگذرد از عمر‌مان و یك شب هم زیر طاق ستاره‌ها نخوابیده باشیم .

قرار نبوده كرِم ضدآفتاب بسازیم تا بر علیه خورشید عالم‌تاب و گرما و محبتش ، زِره بگیریم و جنگ كنیم .

قرار نبوده چهل سال از زندگی رد كنیم اما كف پای‌مان یك‌بار هم بی‌واسطه‌ی كفش لاستیكی وچرمی ، یك مسافت صد متری را با زمین معاشرت نكرده باشد .

قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا ، صورتك زرد به نشانه‌ی سفت بغل كردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم .

چیز زیادی از زندگی نمی‌دانم ؛ اما همین‌قدر می‌دانم كه این‌همه « قرار نبوده » ای كه برخلافشان اتفاق افتاده ، همگی‌مان را آشفته‌ و سردرگم كرده . آنقدر كه فقط می‌دانم خوب نیستیم ، از هیچ چیز راضی نیستیم ، شاد نیستیم ، اما سردر نمی‌آورم چرا ؟!

صفحه قبل صفحه بعد
نظر شما
نام : *
پست الکترونیک :
وب سایت/بلاگ :
*
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O @};-
:B /:) =D> :S
کد امنیتی : *


برچسب ها: ,
موضوع : | لينك ثابت
نوشته شده در تاريخ شنبه 1 مهر 1391 توسط حميد تلك آبادي