تبلیغات اینترنتیclose
اولین نماز

توی گُردان كم كم پچ پچ شد .
- نماز نمی خونه !
به من گفتند : « تو كه رفیق اونی ، بهش تذكر بده ! »
باور نكردم و گفتم : « لابد می خواد ریا نشه ، پنهانی می خونه . »
وقتی دو نفری توی سنگر كمین پنج مجنون ، بیست و چهار ساعت نگهبان شدیم ؛ با چشم خود دیدم كه نماز نمی خواند ! توی سنگر كمین ، در كمینش بودم تا سر حرف را با او باز كنم .
بهش گفتم : « تو كه برای خدا می جنگی ، حیفه نماز نخونی ... »
لبخند زد : « یادم می دی نماز خوندن را... ! »
- بلد نیستی !؟
- تا حالا نخوندم !
همان وقت ، داخل سنگر كمین ، زیر آتش خمپاره ی شصت عراقی ها ، تا جایی كه خستگی اجازه می داد ، نماز خواندن را یادش دادم .
توی تاریك روشنای صبح ، اولین نماز را كه خواند ، دو نفر نگهبان بعدی با قایق كانو آمدند و جای ما را گرفتند . با او سوار قایق شدم تا برگردم ، اما خمپاره شصت امان نداد و توی آب هور فرود آمد و پارو از دستش افتاد . آرام كه كف قایق خواباندمش ، لبخند كم رنگی زد ؛ با انگشت روی سینه صلیبی كشید و چشمش با افق یكی شد !!!!!

صفحه قبل صفحه بعد
نظر شما
نام : *
پست الکترونیک :
وب سایت/بلاگ :
*
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O @};-
:B /:) =D> :S
کد امنیتی : *


برچسب ها: ,
موضوع : | لينك ثابت
نوشته شده در تاريخ يکشنبه 19 شهريور 1391 توسط حميد تلك آبادي